حسن خوبان عزيز چندانست

شاعر : اوحدي مراغه اي

که رخ يوسفم به زندانستحسن خوبان عزيز چندانست
که بخندد لبي که خندانستباش، تا او به تخت مصر آيد
گر چه مانند سنگ و سندانستبگذارد ز دل زليخا را
مرو آنجا، که شهر بندانستگر چه باشد به شهر او راهت
گر ببيني هزار چندانستآن يکي را، که وصف مي‌گويم
داروي جان دردمندانستياد آن زلف و ياد آن رخسار
بعد ازين همنشين رندانستطلب او ز ما کنيد، که او
دشمن خويشتن پسندانستمپسند آبروي خويش، که دوست
کاوحدي را لبش بد ندانستاز لب ديگري حديث مگوي